جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

70-ما خوبیم / این چند وقت / یکمی دعا کنید / در اولین فرصت میام پیشتون

1392/3/9 12:43
نویسنده : 💚رستا💙
937 بازدید
اشتراک گذاری

سلام ،
نمیدونم که باید بهتون چی بگم ، فرشته ، دوستهای مهربون ، خواهر، همدم یا ....
فقط میتونم بگم که واقعا همتون فوقولاده هستین ، تک تک تون و نینیهاای نازتون و روی ماهتون رو میبوسم،
از ته قلبم و با تمام وجودم عاشقتونیم
واسه همتون دعا میکنم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشین هرکجای دنیا که هستین
خیلیهاتون سراغم رو گرفته بودید.....میدونم که خیلی وقته که نیمدم ، منی که به این وبلاگ و به شماها کلی وابسته شده بودم....
دلم خیلی واستون تنگ شده بود
 این مدت خیلی اتفاق های بدی افتاد
به مرور فقط میگم که چی شد تا بعدا مفصلا تعریف کنم
اولیش این بود که گشت ارشاد منو گرفت: به جرم بد حجابی که خدارو سر شاهده اصلا سر و وعزم بد نبود .... فقط ۱ بار تو این مدت از خونه اومدم بیرون
نمیدونم که چرا این اتفاق همیشه با مادر بزرگ نازنینم میوفته،
مادر بزرگم حالش بد میشه که مفصل باید توضیح بدم
به خاطر بعضیها.....
خدا baes  و بانیش رو لعنت کنه....
بیچاره قرص های قلب مصرف میکنه و احتمال مبتلا شدن به پارکینسون رو هم داره اصلا نباید استرس بهش وارد بشه ولی......
به همین ماه قسم که اگه حالش خوب نشه کار رو میکشونم به پلیس و جایی که نباید بکشه ....
منو پسرم هم خوبیم ، البته فلا ،
بیچاره بچم ، فقط خدا میدونه که چیا که نکشید ، اصلا این چند وقت نتونستم نه به اون برسم نه به خودم ،....
۲ شب هم بیمارستان بودم ، اصلا ی vazi  .....
خبر مهم اینا بود به طور خلاصه
ی مدت کوتاهی هم اینترنت نداشتم .
  قابل توجه دوستان که من از کلید اینترنت استفاده میکنم که ی وسیله ی کوچیک مثل USB هستش که از اونور خریدم. کلید اینترنت شارژی هست و با شارژ کردنش هرجای دنیا که باشی میتونی وصلش کنی به لپتاپت و از اینترنت استفاده کنی ،
خلاصه که شارژ پولش تموم شده بود که زانیار واسم شارژش کرد از اونور ،
در اولین فرصت میام پیش تک تکتون و دوباره آپ میکنم و کامل توضیح میدم،
خیلیها به وبم اومدن و درخواست دوستی و رمز کردن ، قول میدم که در اولین فرصت بیام به وبلاگ تکتکتون .،
دوسسسسسسسسسستون دارم ،
برای مادربزرگ نازنینم که تمام زندگیمه دعا کنید که بهتر بشه
وقتی میبینم که از صبح تا شب فکش داره میلرزه و دست و پاهاش میلرزه از استرس و ناراحتی من ، میخوام بمیرم .
نمیگذرم ، نمیگذرم از بانیش ..........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (21)

مامان منتظر
9 خرداد 92 13:06
خیلی متاثر شدم از این موضوع، انشالله که مادربزرگتم هرچی زودتر خوب بشه


الاهی آمین، مرسی دوست ماهم
SaYa
9 خرداد 92 13:16
وای رستااااا سلام
وقتی اومدم وبتو دیدم آپ کردی مثل ذوق مرگا اومدم
الهی بمیرم که اینجوری شد مادر جون
بمیرمممممم
خدا کنه زودی خوب بشه
بمیرم خودتم حالت بد بوده نه؟آآآآخی
رستا مواظب خودتون باش تروخدا
خدا لعنتشون کنه ایشالله


سلام عزیزه دلم ،
وااااای این چه حرفیه خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر
ما خوبیم سایه جونم نگران نباش
پست کلفت تر از این حرفاییم
یعنی داریم میشیم
ishallah!!!!
مسیحا
9 خرداد 92 13:56
انشالله به زودی سرحال و سلامت و بشه همون مامان بزرگ همیشگی


ایشالله ایشالله ،
مرسی مامان مسیحای خوشگل
سودابه
9 خرداد 92 14:08
ایشالا خدا شفاش بده عزیزم اینقدر خودتو اذیت نکن تو الان تنها نیستی خیلی مواظب خودت و پسر نانازت باش..همه چی درست میشه..


ممنونم سودابه جون ، شما هم خودت خیلی ماهی هم دخمل گلت، ممنون که هم کلی به یادم بودی و هم نگرانمی خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم ، بی صبرانه منتظر دیدن روی ماه این پری دریاییم
مامان ازاده
9 خرداد 92 14:11
عزیزم نگران نباش انشالا حالش خوب میشه-والله
چی بگم از دست این گشت.......-به همه گیر میدن-تو مواظب به گل پسرمون باش-منتظرتیم دوست خوبم


آره آزاده جون به همه گیر میدن ،
چشم خاله جونی مراقبم ، شما هم مراقب فسگلی من باش
اون پست زیبر رو دیدم کلی خندیدم ،
حالا میام پیشت میگم
رضوان
9 خرداد 92 14:16
الهی بمییییییییییییرم 4خط اخر رو خوندم اشکم دراومد
ایشااااااااااااالا هر چه زودتر خوب میشه عزییییییییییییییییزم


سلام رضوان جون ، دوست خوبم ، مرسی از همدردی و دله مهربونت
خییییییییییلی ماهی ، مرسسسسسسسسسسسسی
fateme
9 خرداد 92 14:44
اخي رستاجون واقعاناراحت شدم گشت ارشادزيادازاين كاراميكنن مهم خودتوجوجوي خوشملته.مهساهم ك وبشورمزداركرده اعصابم پاك خوردشدهبه فكرخودتوني ني باش ك دوروزدگ خدايي نكرده افسوس نخوري راستي لينكت كردم


سلام فاطمه جون اول از همه ممنون که اومدی پیشمون ،
در ثانی بله مهسا جون وبش رو رمز دار کرده از دسته مزاحم ها ،
بزیهاشون واقعا عصاب خورد کنن ، میفهمم که چی میکشه
دیگه اینکه من هم رفتم وبلاگ شما
ببخشید من یکمی رو راست هستم
با اجازه اصلا نتونستم وب رو بخونم ، خطش خیلی سخته ، شاید به زور چند کلمه
نمیدونم شاید برای من اینجوریه
اما به نظرم اگه فنت رو عوض کنی خیلی بهتر بشه وبلاگت خانومی
مامان دوقلوها(حسین-حسام)
9 خرداد 92 15:11
سلام رستا جونم خوبی قربونت برم الهی فداتون بشم اخه چرا
بیشعورا عجب ادمایی پیدا میشن
عزیزم خیلی مواظب خودتون باشین
ایشالا مادربزرگتونم چیزیش نمیشه
الهی فدات بشم من خیلی دوستون دارم رستا جونم


سلام مریم جونی ، دلم خدا شاهده برای تو و جیگمیلیا خییییییییییلی تنگیده بود
آره میبینی چقدر بیشورن،
ایشالله عزیزم
منم خییییییییییلی هم خودتو دوست دارم هم پسرای خوشگلت رو
زينب مامان فرشته اسموني اميرعباس
9 خرداد 92 16:13
سلام عزيزم . خدارو شكر كه خوبي .
استرس نداشته باش براي رستم كوچولومون خوب نيييستا انشالله مادر بزرك مهربونت زودي خوب ميشه


واااااااااای زینب جون انقدر هرسسسسسس خوردم که نگو، بیچارم بچم چیا که نکشید
مامان ایلیا
9 خرداد 92 17:26
راستی رستا جون منم دوست دارم عکساتوببینم اگه شد بهم رمزشو بده عزیزم.
ایشالله که حال مادر بزرگ عزیزتم هرچه زودتر خوب بشه


در اولین فرصت میام پیشتون خانمی، مراقب اون فندق تازه به دنیا اومده باش
مهری
9 خرداد 92 19:38
رستا جون خدا رو شکر که خودت و رستم خوبین. واقعا نمی دونم چی باید بگم ........ ان شااله مادر بزرگت هم بهتر بشه. منتظرت هستیم


مامان عاطفه
10 خرداد 92 1:17
سلام رستای گلم.خوبی؟خیلی نگرونت بودم و خدا رو شاهده هر روز میومدم به بلاگت.
خدارو شکر که حالتون خوبه.انشالله مادربزرگت هم حالش خوب و خوبتر بشه.
تو غصه نخور،غصه و ناراحتی و نگرونی تو بارداری سمه...بیا و برامون توضیح بده که چی شده...حتما برا مامان بزرگت دعا میکنم


سلام عزیزم ، واه واه واه چگده من دلم برای این امیر رضای ناز ناز تنگ شده بود، چطوره عزیزه دله خودم؟
آره عاطفه جون باید بیشتر مراقب باشم
عمه حمیده
10 خرداد 92 9:20
سلام. الهی چرا اخه.
بنده خدامادربزرگت....
بیشتر مراقب خودت باش....



رضوان مامان رادین
10 خرداد 92 12:26
وای رستا جون کلی نگرانت شده بودم..هر روز میامدم وبت و میدیدم آپ نکردی. ناراحت شدم با این اتفاقاتی که براتون افتاده الان خوبی؟طفلی مامان بزرگت..ان شاا... زودتر خوب بشن


مرسی رضوان جون مهربونم ، فدات بشم من، آره ما خوبیم ، مامانبزرگم هم داره داروهاش رو میخوره ، ایشالله برگرده به حالت اولش ،مرسی از دعات
مامان فتانه
10 خرداد 92 13:35
الهی عزیزم زودتر بیا تعریف کن ببینیم چی شده...انشالله که مادربزرگتون هم زود زود خوب میشه


مرسی عزیزم ایشالله ، مرسی از دعات
مامان امیرحسین
11 خرداد 92 1:07
اانشاالله مادر برزگت خوب بشه و دیگه حرص نخوری.اونها نمیدونستن که با اعصاب خانم باردار نباید بازی کنن.عجب دوره زمونه ای شده


متاسفانه....
مامان یگانه
11 خرداد 92 8:22
رستا جون این مدت خیلی نگرانت بودم.ایشالله که مادر بزرگت طوریشون نیست وزود خوب میشن.مراقب خودت وپسمل گلت باش


عزیزممممممممممممممم ، مرسی ، از راهه دور هم تو و هم یگانه شیطون رو میبوسممممممممممم
مامان هدیه
11 خرداد 92 13:29
عزیزم به خودت اینقدر استرس نده به فکر اون کوچلو هم باش خوشگلم
ایشالا مامان بزرگ هم زودی بهتر میشه نگران نباش براش دعا کن ما هم دعا میکنیم براش


مرسی مامانی ، خیلی بهتر شدن از اون موقه تا بحال
مامانٍ توت فرنگی
11 خرداد 92 15:40
عزیرم مادربزرگت واسه تو نگران شده حالش بد شده
تو باید مواظب خودت باشی جلوی اون شاد و خوشحال باشی تا نگرانیش از بین بره

از پسرت براش تعریف کن از حس خوبی که داری تا اونهم انشالله زود زود خوب بشه


همینکار هارو کردم و الان خیلی خیلی بهتره ممنونم عزیزه دلم
الهام مامان علیرضا
12 خرداد 92 0:47
نگرانت شده بودم
خداروشکر که حالتون بهتره
ایشالا حال مادر جون هم به مرور زمان خوب میشه



مرسی الهام جون، ایشالله ، با دعاهای شما خیلی بهتر شده ممنونم عزیزم
مامان امیـــــرعلی (پســـرکــــــ شیطـــون)
12 خرداد 92 15:41
وای عزیزم امیدوارم حال مادربزرگت زودی خوب بشه ... فدات شم من لینکت کردم ... اینم آدرسم دوست دابشتی رمز پست هات و بده تا بیشتر باهات آشنا بشم.. www.pesaraksheytoon.niniweblog.com